تبليغاتX
ღஜ برخاسته از خاک ஜღ




















ღஜ برخاسته از خاک ஜღ

یاد خدا آرام بخش قلب هاست

امیدوارم  این راه ، جاده ی من باشه

باید بهت برسم

می دونی سرگردونم ،

نمی دونم

حس نمی کنم

اما،

 می خوام

بدونم

حس کنم

حتی اگه ذره ای از خاکم رسید

کافیست

آه ...

که همه ی باد های عالم در عدم خوابیده اند

چه کار کنم؟

من

این خاکِ

خشک شده

در حسرت آبی ، نگا هی

منتظر است

و آه از این انتظار...

 

نگاهم کن

 

 مرا در میان انبوه این روزمرگی های مچاله شده

نگاه کن

مرا در  این تنهایی های بنفشِ رویایی

با سرمای درون و گرمای بیرون

 و رعشه ها ی  تن

در شب هنگامهای بیداری نگاه کن

دست و پا زدنم را در میان این دریای ندانستن ها نگاه کن

خیس شدنم را زیر این باران سکوتِ پُر فریاد نگاه کن

چون تنها با نگاه تو می رسم به تو به آرامش به عشق به دانستن به ...

 

 >>عید بزرگ مبعث حضرت محمد را به همه ی دوستان تبریک می گم

>> مي خوام تشکر کنم از يه  دوست  ،

اما مي دونم اون منو اصلا دوست نمي دونه و الان هم اصلا نخواهد فهميد اوست مي خواستم بگم بهش

ممنون يه چيزايي رو يادم آوردي و يه چيزهايي رو فهميدم

 البته مربوط به قبل تر هاست

همين !

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:17 توسط محیــــــا | |

 بخش ۱«تولدم»

یه آسمون پر عشق و دوست داشتن برای خودم

یه عالمه گل نرگس و یاس و رز برای خودم

یه لبخند زیبا برای خودم

یه سکوت برای خودم

4 تا آرزوی مهم و کلی آرزوهای بنفش دیگه برای خودم

یه بوس برای خودم

و یه کتاب تقدیم خودم

محیا (یعنی بازم خودم )    تولـــدت مبـــارک

تقدیم به خودم

 

چه زود 18 سالم شد

 


بخش ۲  «توقف»

 

جاده ختم شد به یه پرتگاه

 

خیال توقف نیست  باز

آروم اون لب روی سنگ هایی از جنس خودم می نشینم

 

شاید دوستان ناشناخته ام باشند

باد می وزه

موهامو باز میکنم

دستبند آرزوهایم را پاره می کنم

در بند هیچم

وابستگی ای به دنیا  نیست

حس خوب بندگی هست

فریاد نیست

 سکوت هست

 

منظره ی زیباییست

از پشت دستمال بسته شده بر  چشمانم 

بسته شده بر چشمانمان !

  bar khaste                                                                   

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:0 توسط محیــــــا | |

 

 

آنکه که آید ز دستِ دل به امان

و آنکه آید ز دستِ جان به ستوه

گاه، سر می نهد به سینه ی دشت

گاه،رو می کند به دامنِ کوه

تا زند در پناه تنهایی

دست در دامن شکیبایی !

غافل از این بود که تنهایی،

سر نهادن به کوه و صحرا نیست

با طبیعت نشستن هوس است !

چون نکو بنگرد تنها نیست

ای دل من ، بسانِ شمع بسوز !

باز،«تنها میان جمع»بسوز!

   

فریدون مشیری

 

 

bar khaste

 

 

~>کنکور سراسریمو دادم

~>۵شنبه این هفته کنکور آزاد دارم

~>دلم برای هوای اینجا تنگیده بود

~> خودم براي اين آپ يه چيزي نوشته بودم اما خوب اين شعر فريدون مشيري رو بهتر ديدم بزارم

دوست داری کلیک کن و بخون  خیلی جالبه !

مصدر های به درد بخور زندگی یک روح /دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:11 توسط محیــــــا | |


Design By : Night Skin