تبليغاتX
ღஜ برخاسته از خاک ஜღ




















ღஜ برخاسته از خاک ஜღ

یاد خدا آرام بخش قلب هاست

 چرا احساس می کنم خسته شدم از همه چیز از خنده از غم از ......

چرا فکر می کنم دیگه انرژی ندارم ؟

چرا فکر می کنم تنهام با این که نیستم ؟

چرا فکر می کنم هیچ دوستی ندارم در صورتی که دارم ؟

چرا گاهی هر کاری می کنم نمی تونم بخندم ؟

چرا نمی تونم با دیگران گرم بگیرم بخندم و شوخی کنم  ؟

و خیلی چرا های دیگه..........

که جوابشونو نمی دونم .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:28 توسط محیــــــا | |

مرد پلیدی در استانه مرگ ، کنار دروازه دوزخ به فرشته ای بر می خورد فرشته به او می گوید : فقط کافی است ، در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی ، و همان یاری ات می کند .خوب فکر کن .

مرد به یاد می آورد که یک بار ، هنگامی که در جنگلی راه می رفت ، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا ان را له نکند .

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می اید ، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند .

گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده کرده و شروع  می کنند به بالا رفتن از آن .

اما مرد از ترس پاره شدن تار به سوی آن ها باز می گردد و آن ها  را هول می دهد.در همین لحظه ، تار پاره می شود ، و مرد بار دیگر به دوزخ باز می گردد .

صدای فرشته را می شنود که : افسوس . خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی ، به پلیدی تبدیل کرد.

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:2 توسط محیــــــا | |

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد . پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت :

مقصد ما خداست .کیست که با ما سفر کند ؟کیست که رنج و عشق تو امان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت .............

اما از بیشمار ادمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا  هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خدا ست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه اخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند . اما اندکی ، باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همین بود . ان که مرا می خواهد ، در ایستگاه  بهشت پیاده نخواهد شد .

و ان هنگام که قطار به ایسگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:29 توسط محیــــــا | |

 

 قلب من مانده زیر حجابی

زیر یک پرده از جنس اهن

کاکشکی می توانستم این پرده ها را بدرم

بعد از ان

            از شکاف پرده تا دورها

                                            پر بگیرم

اه ، ای دل ، دل من

چرا حسرت دیدگان ترم را

تا تماشای غوغای طوفان نبردی؟

آه آواره من ، چرا ره به دریا نبردی ؟

کاشکی ان دم که باران می امد

خسگی دلم را به ارامش ابی ابها

              می سپردم

کاشکی دست جادوگر اب را

            می فشردم

کاشکی من نمی مردم از ترس مردن

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:56 توسط محیــــــا | |


Design By : Night Skin