ღஜ برخاسته از خاک ஜღ
یاد خدا آرام بخش قلب هاست
چرا فکر می کنم دیگه انرژی ندارم ؟ چرا فکر می کنم تنهام با این که نیستم ؟ چرا فکر می کنم هیچ دوستی ندارم در صورتی که دارم ؟ چرا گاهی هر کاری می کنم نمی تونم بخندم ؟ چرا نمی تونم با دیگران گرم بگیرم بخندم و شوخی کنم ؟ و خیلی چرا های دیگه.......... که جوابشونو نمی دونم . مرد پلیدی در استانه مرگ ، کنار دروازه دوزخ به فرشته ای بر می خورد فرشته به او می گوید : فقط کافی است ، در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی ، و همان یاری ات می کند .خوب فکر کن . مرد به یاد می آورد که یک بار ، هنگامی که در جنگلی راه می رفت ، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا ان را له نکند . فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می اید ، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند . گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده کرده و شروع می کنند به بالا رفتن از آن . اما مرد از ترس پاره شدن تار به سوی آن ها باز می گردد و آن ها را هول می دهد.در همین لحظه ، تار پاره می شود ، و مرد بار دیگر به دوزخ باز می گردد . صدای فرشته را می شنود که : افسوس . خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی ، به پلیدی تبدیل کرد. قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد . پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت : مقصد ما خداست .کیست که با ما سفر کند ؟کیست که رنج و عشق تو امان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت ............. اما از بیشمار ادمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خدا ست. قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه اخر نیست . مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند . اما اندکی ، باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همین بود . ان که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد . و ان هنگام که قطار به ایسگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری . قلب من مانده زیر حجابی زیر یک پرده از جنس اهن کاکشکی می توانستم این پرده ها را بدرم بعد از ان از شکاف پرده تا دورها پر بگیرم اه ، ای دل ، دل من چرا حسرت دیدگان ترم را تا تماشای غوغای طوفان نبردی؟ آه آواره من ، چرا ره به دریا نبردی ؟ کاشکی ان دم که باران می امد خسگی دلم را به ارامش ابی ابها می سپردم کاشکی دست جادوگر اب را می فشردم کاشکی من نمی مردم از ترس مردن

| Design By : Night Skin |


