تبليغاتX
ღஜ برخاسته از خاک ஜღ
تنها ميان جمع

 

 

آنکه که آید ز دستِ دل به امان

و آنکه آید ز دستِ جان به ستوه

گاه، سر می نهد به سینه ی دشت

گاه،رو می کند به دامنِ کوه

تا زند در پناه تنهایی

دست در دامن شکیبایی !

غافل از این بود که تنهایی،

سر نهادن به کوه و صحرا نیست

با طبیعت نشستن هوس است !

چون نکو بنگرد تنها نیست

ای دل من ، بسانِ شمع بسوز !

باز،«تنها میان جمع»بسوز!

   

فریدون مشیری

 

 

bar khaste

 

 

~>کنکور سراسریمو دادم به نظر خودم جالب نبود

~>۵شنبه این هفته کنکور آزاد دارم

~>دلم برای هوای اینجا تنگیده بود

~> خودم براي اين آپ يه چيزي نوشته بودم اما خوب اين شعر فريدون مشيري رو بهتر ديدم بزارم

~> دلم شاديه زياد مي خواد     کجاست آدرس خونش ميشه بهم بديد خيلي ممنون ميشم !!!

اين به اين معنا نيست که الان غمگينم اما خوب ...

 ~> چیزی که باید این روزها  بهتر یاد بگیرم احترام و محبته و در بند کردن خودخواهی

~> یه سوال داشتم امیدوارم همه پاسخ بدن چرا امروزه همه مغرور و خودخواه هستن یا دوست دارن اینجوری به نظر برسن پشت این واژه  چه چیزی هست و چه لذتی داره این کار جز در مواردی معدود که واقعا لازمه

~>همه سرد شدن حتی خود من  !!!!

~>به دنبال دوستی و عشق و محبت و رنگ و خنده و گریه ی واقعی هستم واقعی نه تصنعی امیدوارم پیدا کنم امیدم به اوست ...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:11 توسط محیــــــا |
سلام به دوستای بسیار خوشملم

من یه مدت کوشمولو نیستم فعلا هر خوبی بدی دیدید حلال بفرمائید

و دعا کنید درسامو خوب بتونم بخونم و بعدش این کنکور گرامی را در آغوش بکشم

میسی بهم سر میزنید همتونو دوست می دارم

شما چی ؟

دعا یادتون نره        شدید نیازمنددعا هستم

انوشا مخصوصا تو دعام کن

پایین نظر بدید

شلیک حرف های من را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:54 توسط محیــــــا
من و دوست جديدم !

قلب های امروز درونش همه چیز هست و هیچ چیز درونش نیست

کاش محبت گم شده بین  ما  حداقل خیالی بود در خواب های پر تشویش ما

و کاش واژه ی دوست داشتن را دوست بداریم

و کاش این قلب دوست داشتن را مثل هوا لازم می دانست

و کاش این قلب می فهمید که نگاه همه چیز است !!

 

 

 و شاید روزی فهمید

روزی نزدیک یا دور

 

 

به امید آن روزم نیامده ام

 

~> نمی دونم چرا همش فکر میکنم باید برم ذهنم پر فکر رفتن حالا هر جا ...

~>  آدم بی احساس و سردی شدم این روزا 

~>خدا

 

 نو شته ی من و دوست جدیدم  را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید .

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:32 توسط محیــــــا |
تسبيح !

 

 

اون تسبیح آبی رنگی که ازت جا موند تو جا نماز

بعد آسمونی شدنت

حالا تو دستایِ سرد منه

یاد اون روزا به خیر تو دستای گرم تو بود

رنگ آبیش بوی راز و نیاز

بوی آرامش می ده

دونه هاش مثِ 100 تا فرشتس

که گناهامو پاک  می کنن

وقتی بودی انگار من نبودم

حال که نیستی من هستم  ولی نامرئی

بهترین یادگاریت برای من تسبیح آبی رنگته

مادر بزرگ قصه هام دلم تنگِ برات

 

 

 

 

 ~>آدم گاهی تنها باشه خیلی خوبه

 خیلی چیزا رو دارم می فهمم که آدم فقط وقتی خودشه با خودش می فهمه

~>خدایا نذار حتی لحظه ای فراموشت کنم ...بهت نیاز دارم

اضافه شده ۳۱/۱

 ~> واقعا متاسفم برای خودم به خاطر اون احساس ...

حالا کدوم احساس بماند اصل اینه که نوشته ی ادامه مطلب رو اصلاح کردم !

~> گاهی سرگردونیم خوب نیست نگاهم ...

 

يکي ديگه از  نوشته هام   تو ادامه مطلب

هر کسي دوست داشت بخونه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:14 توسط محیــــــا |