ღஜ برخاسته از خاک ஜღ
یاد خدا آرام بخش قلب هاست
می پرسم يعني چي رفت؟ ميگه امير مُرده ديشب ساعت 1 شب با ماشين رفته ته دره چرا خودکشي نه به قول خودش کشتنش اونا يعني افکارش !!!!!!! × این داستان کوتاه رو یه ماه پیش نوشتم زیاد جالب نیست ×ویرایش هم نشده غلط زیاد توشه(به بزرگی خودتون ببخشید ) فقط خواستم بگم هستم ×88/8/8 18 امسال خیلی 8 میبینم همیشه که کامل نمی تونی باشی همیشه که بیشتر نمی تونی بدونی همیشه که تو این سن نیستی همیشه که فکرای عذاب آور نداری همیشه که تو این دنیا نیستی همیشه که مزش تلخ نیست همیشه که پیروزی نیست همیشه که شکست نیست همیشه که هوا ابری نیست همیشه که صدای تیک تاک نیست همیشه که آسون نیست ... همیشه که بارون نمیاد همیشه که ... همیشه خدا هست و همیشه راهی هست برای رسیدن به خدا راهم را می خواهم... >>دور ... دور شوید ... ذهنم را ترک کنید ...
او از بوي افکار متعفنش احساس خفگي مي کرد
او خدا را دوست داشت
او از خودش بيزار شد
او تشنه ي راز و نياز هاي پاک وبي مزاحم بود
او فراري بود از فکرش از ذهنش از نگاه هاي بدش....
اونزديکي به روح مي خواست
آنها او را کشتند
آنها غزل نااميدي را درون گوشش زمزمه کردند
آنها او را به ته دره انداختند
آنها بلندي را نمي خواستند
آنها قعر را دوست داشتند
...
توي اتاقش فقط همين نامه رو پيدا کردم ،توان ايستادن نداشتم امير،اون اميري که من
فکر ميکردم نبوده يعني، حتي باورش برام سخته هميشه به ديگران انرژي ميداد شاد بود
يعني همش ظاهري بوده...
1ساعت با اين افکارم ميگذره
از اتاقش ميام بيرون کسي حواسش به من نيست ،هيچ کس باور نميکنه
مادرش با صداي بلند امير را صدا ميزنه
خواهرش گوشه اي چمپاتمه زده
برادر بزرگترش پدرش را در آغوش گرفته
تفلک رويا خواهرش ،هميشه امير ميگفت اين دختر فرشته است با هم خيلي خوب بودن
بدون اين که باکسي حرف بزنم از خونشون بيرون ميام
زمين از بارون خيسه ديگه بارون نمياد
دکمه هاي کتمو باز ميکنم وفقط ميرم نميدونم کجا به اين فکر ميکنم
اين آخريا تازه شادترم شده بود ،و به من که داشتم کم کم ميزدم به جاده خاکي ذهن
کلي کمک کرد
آه نه
يه خيالِ اين آره خياله
دو روز قبل اين واقعه من و امير و پرهام با هم زديم بيرون
خيلي روز خوبي بود رفتيم يه جايِ پر درخت و خلوت صداي ضبط ماشينو تا ته زياد کرد پرهام
بعد جوجه ها رو برداشت بره سيخ بزنه
امير ميگه :دلم براي اين کاراي پرهام تنگ ميشه فکر کنم
ميگم چي ؟
ميگه هيچي تازگيا ديگه مثل اون اولا از کاراي پرهام ديگه حرصم نميگيره
ميشه گفت يه جورايي هم خوشم مياد ،هر چي هست قلب خيلي خوب و صافي داره
يه کم فانتزيه ديگه تقصير اون ...حرفشو قطع ميکنم ميگم وقتي 3 تا خواهر داشته باشي تقريبا هم سن خودت
از اين بهتر نميشه اون دفعه زنگ زده بودم بهش گفتم چي ميکني بيا بريم بيرون گفت
گفت 1 ساعت ديگه ميا م گفتم مگه چي ميکني
گفت زير ابروهاي خواهرمو بر ميدارم
منو بگي ترکيدم
امير که ديگه اشکاش در اومد از خنده وقتي اينو گفتم
از همه بد تر اون مغازشه
لوازم ارايش فروشي
خوب بلده با دخترا حرف بزنه اونام که کشته مرده لوس بازياي اينن
اين قربونت بشم و جانم از دهن اين نميفته هميشه خدا مغازشم پره دختره
پرهام داد زد گفت پسرا (با لحن خاصيم مي گه پسرا)يکيتون بياد کمک
يه دفعه
امير گفت :ببين آرين داداشت گذاشتِ رفتِ و ديگه بر نميگرده تو چرا خُل شدي
شايد اونجوري خوشحال تره هر کي يه جوري دوست داره زندگي کنه و بره
از اين ناراحتي که باهاتون خداحافظي نکرده شايد نميتونسته ،شايد اگه نگاتون ميکرده
تو تصميمش ترديد مي کرده ،حالا خوبه بيچاره يه نامه نوشته گفته ميره هند 5سال
زندگي همه يه جور شروع ميشه اماخوب پايانش ميتونه به دست خودت باشه
البته به دست يه چيزاي ديگم ميشه منظورم تصادف اينا نيست اين توئه سرشو با
دوتا انگشتاش نشون داد
پرهام جوجه رو آماده کرده بود هي جيغ ميزد ميگفت بيايد بخوريم
من ميگم خدا اين پسرو بايد دختر مي آفريد همش در حال جيغ کشيدنِ
اون روز خيلي شاد بود با پرهامم بعد ناهار کلي رقصيدن من که مرده بودم از خنده
پرهام شده بود عروس اميرداماد
اصلا تو نگاش غمي نديدم
اما چرا
موقع برگشت غروب شده بود
صندلي عقب نشسته بود برگشتم که فلاسک چايو بگيرم ازش يه جورعجیبی از پنجره ماشين به پرنده ها تو آسمون نگاه ميکرد چند بارم صداش کردم نشنيد
موبايلم زنگ خورد توي خواب و بيداري گوشيو برداشتم رويا بود با صداي گريه آلود گفت آقا آرين
زود صدامو صاف کردم گفتم بله رويا خانوم
گفت امير
گفتم امير چي
دوباره گفت امير اما اين بار بعدش صداي ممتد بوق اشغال تلفن
دچار اضطراب بدي شدم ساعت 8صبح رو نشون ميده گوشيه اميرو ميگيرم خاموشه
زود لباس ميپوشم ميرم دم خونشون هر چي زنگ مي زنم کسي درو باز نميکنه
به رويا زنگ ميزنم يه دختر ديگه جواب ميده ميگم رويا خانوم ميگه
رويا حالش خوب نيست شما ؟ ميگم من دوست اميرم ،با صداي لرزون ميگه امير
امير رفت ،بعدش گريه ميگنه
توي پياده رويي که اصلا برام آشنا نيست دارم قدم ميزنم ، احساس خستگي مي کنم
آسمونو نگاه ميکنم هواتاريک شده
دلم نميخواد برم خونه ، گوشيمو روشن ميکنم همون لحظه پرهام زنگ مي زنه
با صداي گرفته ميگه آرين کجايي مي خوام بيام پيشت
ميگم نميدونم کجام ، ميگه حالم خوب نيست
ميگم منم حالم خوب نيست
او آسمان را مي خواست
ميگه چي گفتي
بعد ميگه بيا مغازه و گوشيو قطع مي کنه
من با امير 4 سال بود دوست بوديم از دوران دانشجويي ، هميشه فکر ميکردم همه چيشو ميدونم
درباره خانوادش و خودش زياد باهام حرف ميزد منم همين طور
اما ...
چرا نگفت ؟!
چرا رفت ؟
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

